از کودکی به گردن ما شال ماتم است

                                      نابرده رنج، گنج به ما داده ای حسین

یک هفته عاشقی کردم ! 

 تو کوچه هاش صفا کردم ! 

تو بین الحرمین دل کندن رو تجربه کردم !

 تشنگی رو  

بی تابی رو

غریبی رو 

 ...    

 

 

 دل نوشت : دیگه کم آوردم ، اشکام اجازه ی ادامه دادن نمیدن ...


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ [ ساعت ] ٧:۱۸ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

سلام 

همه ی ما انسان ها درحال تغییریم . اصلا ، گاهی تغییر در زندگی لازمه .

منم بنا به شرایط ،لازم دیدم که هم نام و هم تم وبلاگمو عوض کنم . 

 

دیدین ؟

وقتی درصلح و آرامشیم ، پرچم سفید به هم تکون می دیم .اما یه زمانی هم میشه که باید احتیاط رو شرط لازم الاجرای عقل کنیم ، اینجا همون زمانیه که چراغ زرده !

اما چرا زرد مایل به سیاه ؟!

اغلب ما آدما درزمان وضعیت زرد ، به دلیل بی تجربگی  و ازروی احساس ، اوضاع رو به سمت سیاهی هدایت می کنیم . همچین که خرابکاری مونو دیدیم می فهمیم چه کردیم و باید در شرایط مشابهِ این  چه کنیم ، که این خود پروسه ی عظیمی است گاها تا پایان عمر!

و بعد جلوی دیگران پز می دیم که با تجربه ایم و به کل فراموش می کنیم که چه هاکردیم و چه صدمه هایی زدیم و چه لطمه هایی خوردیم تا به اینجا رسیدیم .

حتما دیدین !!!!!

 

 

 

بانو نوشت : تازه تواین شرایط ِ مثلا با تجربگیمون ، اگه دوباره تو اوضاع مشابه قرار بگیریم بازم خرابکاری می کنیم . حالا هی پز بیاییم که با تجربه ایم ! 


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ [ ساعت ] ٧:٠٩ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

"هست" را اگر قدر ندانی میشود "بود"

                                     و چه تلخ است "هستی" که "بود" شود و

                                                                                        "دارمی" که "داشتم"

افسوس آدمها زمانی قدر هم را می دانند که دیگر درکنار هم نیستند...

 

 

پی نوشت : ادل می سوزد ازاین قدرندانستن ها


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ [ ساعت ] ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

اینجا زمین است . سرد است . ساعت به وقت انسانیت خواب است!

 کیسه مال و کلاه مال و قرثعه مال و دارا مال همه مالامال اند از رسیدن به مال خود دریغ از داشتن التفات به اندک مال و بی مال !

امان ازنادیده انگاشتن ها ، از این خنده های تلخ ، از ظاهرفریبی ها ، از عفریته دل ها که بیمار می کنند پاک دلی را...

خدایی دارم  که عطایم کرده آرام دلی ! عجب سخت جان است این دل !!! هزاربار می میرد ، می سوزد ، می شکند باز می تپد.

منم خدایی دارم پس دلم بشکند حرفی نیست ... 



برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ [ ساعت ] ٦:۱٢ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند.

یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود.

خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت : اوه عزیزم ، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.


همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!


زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند . خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم. اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار: درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.


این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی! کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگهدارید. بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!


                      کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست شاد کردن است...


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱۱/٧ [ ساعت ] ۸:٢٢ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

 پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

                                             پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد. وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه. ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام!!!


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ [ ساعت ] ٢:٥٦ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()



کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:غرور؛دروغ؛عشق. انسان با غرور میتازد؛با

دروغ میبازد؛با عشق میمیرد.


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/٦/٢٥ [ ساعت ] ٩:٠۳ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()

ساعاتی قبل داستانی کوتاه اما دلنشین ،اشک را به چشمانم هدیه کرد که خواندن آن برای شما هم خارج از لطف نیست.


یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" 
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. 
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. 
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید. 
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. 
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". 
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه

*داستان "زنجیر عشق" برگرفته از سایت آواکس نت 


برچسب‌ها:
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/٦/٢۳ [ ساعت ] ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ[ نویسنده] بانو نظرات ()